یک- ورود به دنیای جدید

سال 88 مقطع کاردانی رشته‌ی امور بانکی رو به خوبی پشت سر گذاشته بودم، زمانی رسیده بود که بینایی‌ام کمتر از گذشته شده بود، و همین قدر بینایی رو هم تا یکی دو سال دیگه ممکن بود، نداشته باشم، واقعاً تشخیص و دیدن همه چیز برام خیلی سخت شده بود، خیلی دوست داشتم با افراد نابینا آشنا می‌شدم ولی نمی‌دونستم ازچه طریقی میتونم بهشون دسترسی داشته باشم، مثلاً شنیده بودم که نابیناها با کامپیوتر کار می‌کنند ولی اصلاً نمی‌دونستم چه‌ جوری و با چه وسیله‌ای. در کل نمی‌دونستم چه امکاناتی برای نابینایان هست.

من تنها یه موسسه رو میشناختم که فقط یه بار موقع قبولی دانشگاهم رفته بودم، تا اگه می‌تونند امکاناتی برای تحصیلم در اختیارم بذارند، نشونی دقیقش رو هم بلد نبودم، و از طرفی خودم به تنهایی با اون بینایی کمم هم نمی‌تونستم به اونجا برم تا از امکاناتش استفاده کنم. تنها سرگرمی من بعد از درس و دانشگاه گوش دادن به رادیو بود. تو روزای گرم و طولانی تابستون یه روز ظهر حدود ساعت 3 بعد از ظهر در حال عوض کردن موج رادیو بودم که به موج رادیو اصفهان رسیدم، کمی گوش کردم دیدم داره در مورد یه موسسه صحبت می‌کنه، یه کانون فرهنگی مخصوص نابینایان، خیلی خوشحال شدم، گوش‌هام روتیز کردم و دقتم رو چندین برابر. با مدیر کانون فرهنگی مصاحبه کردند و از فعالیت‌های کانون گفتند. از کلاس‌های آموزشی و طرح‌هایی که برای نابینایان دارند. آدرس و شماره تلفن رو هم در آخر گفتند و من هم شماره رو بخاطر سپردم تا در اولین فرصت باهاشون تماس بگیرم. وقتی برنامه تمام شد بلافاصله سراغ تلفن خونه رفتم، گوشی تلفن روبرداشتم و شماره رو گرفتم منتظر بودم کسی جواب بده ولی شنیدم که در واقع با یه تله رادیو تماس گرفتم. این تله رادیو شامل بخش‌های مختلفی بود. از خبر و اطلاعیه گرفته، تا طنز و سرگرمی، مسابقه، داستان و...

خوشحال بودم از اینکه یه راهی پیدا کردم برای ارتباط و شناخت بیشتر نابینایان و هم اینکه یه سرگرمی جدید پیدا کرده بودم. به بخش خبرهاش رفتم در یکی از طرح‌های موسسه ثبت‌نام کردم و در کل دو سه ماهی با شنیدن برنامه‌های مختلف این تله رادیو روزهامو پر می‌کردم توی چند تا از مسابقاتیکه داشتند، شرکت کردم و حتی برنده هم شدم و کم‌کم به واسطه‌ی وجود برنامه‌های گوناگونش عضو این کانون شدم و در جلسات حضوریش هم شرکت می‌کردم. از طریق بخش اطلاعیه همین تله رادیو چند ماه بعد همونجا با یه انجمن دیگه که مرتبط با نابینایان بود آشنا شدم، انجمن علمی فرهنگی موج نورِ اصفهان که برای ثبت نام دوره‌ی کلاس‌های کامپیوترش اطلاعیه گذاشته بودند تا افراد نابینای علاقه‌مند ثبت نام کنند و یا حضوری برای کلاس مراجعه کنند... و این بود نحوه ورود و آشنایی من با جامعه‌ی نابینایان و رسیدن به آن چیزی که بهش نیاز داشتم. 

دو- تطبیق

وارد شدن به یه جمع و دنیای جدید برام خیلی سخت بود، جمعی که هیچ شناختی نسبت به شرایط و توانایی‌هاشون نداشتم. درواقع هیچ دانشی نسبت به دنیای نابینایان نداشتم و هیچ فرد نابینایی رو تا اون موقع از نزدیک ندیده بودم. دقیقاً مثل یه آدم بینا که شناخت خیلی کمی از نابینایان و شرایطشون داره. برای مثال شنیده بودم که نابینایان با کامپیوتر کار می‌کنند ولی چگونگیش رو نمی‌دونستم، حتی برای درس کامپیوتری که باید تو دوره‌ی تحصیل در دانشگاه می‌گذروندم، خیلی به مشکل برخوردم، چون نمی‌تونستم نوشته‌های صفحه نمایش رو ببینم و بخونم، در نتیجه کارکردن با کامپیوتر برام غیر‌ممکن شده‌ بود.

به استاد درس کامپیوترم گفتم که شنیدم افراد دارای ضعف بینایی شدید با کامپیوتر کار می‌کنند ولی نمی‌دونم چطوری، شما می‌دونید؟ استاد هم گفت نمی‌دونم و من فقط می‌تونم فونت و آیکون برنامه‌های روی صفحه رو برات بزرگ کنم، که متاسفانه تشخیص صفحه نمایش حتی با فونت و آیکون‌های بزرگ شده هم برام ممکن نبود. به هر سختی درس کامپیوترو گذروندم. واقعا شرایط دشواری بود، چون مثلاً باید تمام دستورات برنامه اکسل رو حفظ می‌کردم و به جای امتحان عملی باید امتحان شفاهی میدادم!!!

به هرحال گذشت تا زمانی که با انجمن موج‌نور از طریق تله رادیوی نصر آشنا شدم. این انجمن برای شرکت علاقه‌مندان در کلاس آموزش کامپیوتر اطلاعیه گذاشته بود، با وجود اشتیاق زیاد برای یادگیری، وارد شدن به یه جمع جدید برام سخت بود، به همین دلیل یکی دو ماه از شنیدن اطلاعیه گذشت تا بالاخره تصمیم گرفتم درکلاس کامپیوتر شرکت کنم. آدرسو برداشتم و به همراه پدرم به محل خانه‌ ریاضیات اصفهان و به بخش نابینایان رفتیم. وارد کلاس که شدم بهم گفتند پشت یه کامپیوتر بشینم و قرار شد اون روز توی کلاس بمونم اگه چیزی فهمیدم که ادامه بدم و اگر هم مطالب خیلی برام سخت و نامفهوم بودن، تا زمان دوره‌ی جدید کلاس‌ها صبر کنم تا بتونم از اول وارد این دوره‌ی آموزشی بشم، چون ظاهرا یکی دو ماه از شروع اون دوره آموزشی گذشته بود.

مربی کلاس ابتدا ازم پرسید که چقدر کامپیوتر بلدم؟ گفتم خیلی کم. پرسید چقدر با صفحه‌خوان‌ها آشنا هستم؟ گفتم اصلاً نمی‌دونم صفحه‌خوان چی هست و درکل چیزی ازش نمی‌دونم . روی صفحه کلید یکی از کامپیوتر‌ها زد. صدایی ازش شنیدم. گفت: این صدای برنامه‌ی جاز Jaws هست، این برنامه یه صفحه‌خوانه که تمام نوشته‌های روی صفحه نمایش رو برای ما نابینایان می‌خونه. من تا اون روز اصلاً اسمی از این برنامه نشنیده بودم و برای اولین بار بود که اون صدا رو می‌شنیدم. خیلی برام عجیب و جالب بود. مربی کلاس گفت ما تو این دوره آموزشی هفت تا کتاب رو آموزش می‌دیم که تو این یکی دو ماهه که از شروع کلاس گذشته، آموزش دو کتاب "آشنایی با صدای جاز" و "آشنایی با صفحه‌کلید" تموم شده و الان وارد آموزش ویندوز شدیم. همه‌ی بچه‌هایی که تو کلاس حضور دارند الان به خوبی صفحه‌کلید رو می‌شناسند، شما هم اگه می‌خواید به این بچه‌ها برسید باید صفحه‌ کلید رو به خوبی بشناسید، جای تمام کلیدها رو باید بدونید، بعد رو به یکی از بچه‌ها کرد و گفت: یکمی از ساختار صفحه‌ کلید رو برای من توضیح بده. یه صفحه‌ی ورد برام باز کردن و قرار شد که من همونجا یه ردیف از صفحه‌کلید رو تمرین کنم و به صدای صفحه‌خوان هم خوب توجه کنم.

وقتی کلاس تموم شد و به خونه برگشتم، با اشتیاق زیاد و پرسیدن از خواهر و برادرم در مورد ساختار و بخش‌های صفحه‌ کلید تو همون روز اول تقریباً کل چینش صفحه‌ کلید رو شناختم و جای کلیدها رو به ذهن سپردم. جلسه‌ی بعد وقتی در کلاس حاضر شدم مربی کامپیوتر از اینکه دید من به خوبی چینش صفحه‌ کلید رو یاد گرفتم، خیلی متعجب و خوشحال شد. در جلسه‌ی دوم پا‌ به‌ پای بچه‌های دیگه کار با ویندوز رو شروع کردم، حتی گاهی جلوتر از سایرین بودم. جلسه‌ی سوم بعضی از کارهایی که مربی آموزش می‌داد رو به من می‌گفت تا به طور عملی برای بچه‌ها انجام بدم و بعد تمرین عملی بهمون داده می‌شد تا هر کدوم به تنهایی انجامش بدیم. تسلطم روی صفحه‌کلید و درست انجام دادن آموزش‌های عملی کلاس، کم‌کم منو به پایه‌ی ثابت انجام تمرینات عملی در حین آموزش تبدیل کرد به طوری که من مسئول انجام آموزش‌هایی شده‌ بودم که مربی سر کلاس بهمون یاد می‌داد. در همون جلسات اول متوجه شدم که نابیناها حتی روی گوشی‌های تلفن‌ همراهشون هم برنامه‌ی مخصوص صفحه‌خوان نصب می‌کنند و من که تا اون موقع به سختی با گوشی تلفن‌ همراهم کار می‌کردم. یه گوشی جدید خریدم و برنامه‌ی مذکور رو روش نصب کردم و از کار با گوشی به تنهایی هم لذت بردم و این بود بخشی از نحوه آشنایی من با دنیای نابینایان.